|
چهار شنبه 11 مرداد 1396 ساعت |
بازديد : 533 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
می گویند منبر را از چوب درخت گردو میسازند چون که چوب آن بسیار محکم است و البته سایه و میوه خوبی هم دارد. اما درخت چنار میوه ندارد، سایه آنچنانی هم ندارد و از آن چوبه دار میسازند. استاد شهریار ویژگی این دو درخت را در شعر خود این چنین سروده است:
گفت با طعنه منبری به چنار
سرفرازی چه میکنی؟ بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو؟
کز شما ساختند چوبه دار
پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت گر منبر تو فایده داشت
کـار مردم نمیکشید به دار
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
|
سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت |
بازديد : 262 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
شیر خدا
علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی، آگاه است
دل شب محرم سرّ الله است
شب علی دید به نزدیکی دید
گر چه او نیز به تاریکی دید
شاه را دید به نوشینی خواب
روی بر سینه دیوار خراب
قلعهبانی که به قصر افلاک
سر دهد ناله زندانی خاک
اشكباری که چو شمع بیزار
میفشاند زر و میگرید زار
دردمندی که چو لب
در و دیوار به زنهار آید
کلماتش چو در آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
روزهداری که به مُهر اسحار
بشکند نان جوین افطار
ناشناسی که به تاریکی شب
میبرد نان یتیمان عرب
تا نشد پردگی آن سرّ جلی
نشد افشا که علی بود علی
شاهبازی که به بال پر راز
میکند در ابدیت پرواز
شهسواری که به برق شمشیر
در دل شب بشکافد دل شیر
عشقبازی که هم آغوش خطر
خفت در خوابگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تأثیر
حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که علی بگذرد از ما مگذر
شال میبست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت را محکم
پیشوایی که ز شوق دیدار
میکند قاتل خود را بیدار
ماه محراب عبودیت حق
سر به محراب عبادت منشق
میزند پس، لب او کاسه شیر
میکند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست
در جهان این همه شور و همه شر
ها علی بشر کیف بشر
کفن از گریه غسال خجل
پیرهن از رخ وصال خجل
شهریار
تک درخت
|
امتياز مطلب : 8
|
تعداد امتيازدهندگان : 2
|
مجموع امتياز : 2
|
سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت |
بازديد : 269 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
همای رحمت
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
شهریار
تک درخت
|
امتياز مطلب : 2
|
تعداد امتيازدهندگان : 1
|
مجموع امتياز : 1
|
جمعه 26 شهريور 1395 ساعت |
بازديد : 327 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
گفته بودم بیتو میمیرم، ولی این بار نه
گفته بودی عاشقم هستی، ولی انگار نه
***
هرچه گویی دوستت دارم، به جز تکرار نیست
خو نمیگیرم به این، تکرار طوطیوار نه
***
تا که پا بندت شوم از خویش میرانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشم، ولی ســــربار نه
***
دلفروشی میکنی، گویا گمان کردی که باز
با غرورم میخرم آن را، در این بازار نه
***
قصد رفتن کردهای، تا باز هـم گویم بمان
بار دیگر میکنم خواهش، ولی اصرار نه
***
گه مـرا پس میزنی، گه باز پیشم میکشی
آنچه دستت دادهام نامش دل است، افسار نه
***
میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز
میکنی گاهی فرامـوشم، ولی انکار نه
***
سخت میگیری به من، با اینهمه از دست تـو
میشوم دلگیر شایــد نازنیــن، بیزار نه
شهریار
تک درخت
برچسبها:
تک درخت ,
غزل ,
غزل عاشقانه ,
استاد شهریار ,
گفته بودم ,
عاشقت هستم ,
همدم ,
سربار ,
قصد رفتن ,
نازنین ,
شهرزاد ,
ترانه علیدوستی ,
,
|
امتياز مطلب : 10
|
تعداد امتيازدهندگان : 2
|
مجموع امتياز : 2
|
جمعه 12 شهريور 1395 ساعت |
بازديد : 406 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
زنـدانـی تـو بـودم و مـهتـاب مـن چــرا
باز امشـب از دریـچـه زنـدان نیامـدی؟
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی؟
شهریار
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
|
چهار شنبه 13 مرداد 1395 ساعت |
بازديد : 11569 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیدهی کوته نظران
دل چون آینهی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقهی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
شهریار
برچسبها:
شهریار ,
غزل ,
دل ,
آینه ,
اهل ,
صفا ,
بی خبر ,
زلف ,
یادگاری ,
حلقه ,
شوریده ,
آفاق ,
صاحب نظر ,
مه ,
محاق ,
آوارگی ,
غم ,
شور ,
نوسفر ,
,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
|
جمعه 8 مرداد 1395 ساعت |
بازديد : 405 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
تا کِی در انتظـــــــار گــــــــذاری به زاریام
باز آی بعـــــد از اینهمه چشـــم انتظاریام
دیشب به یاد زلـــــــف تو در پردههای ساز
جان ســـــوز بود شـــــرح سیه روزگـاریام
بس شِکـــــوه کردم از دل ناسازگـــــار خود
دیشب که ســــــاز داشت سرسـازگاریام
شمعــــم تمام گشت و چـــراغ ستاره مُـرد
چشمی نماند شاهــــد شـب زنده داریام
گفتی هوای لاله عُـــذارانِ رِی خوش است
پنداشتـــی که بوالهـــــــــوسِ لاله زاریام
طبعم شکارِ آهـــــــوی سر در کمند نیست
مانَد به شیر شیـــــــوه وحشی شکاریام
سَنـــــدان به سرزنش نتــــــوان کرد پایمال
سرکــــــــوبی ام زیاده کند پافشــــــاریام
شرمـم کشد که بیتو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همین شرمســاریام
تا هست تاج عشـــق توام بر سـر ای غزال
شیرین بود به شهــــــرِ غـــزل شهریاریام
شهریار
برچسبها:
شهریار ,
شعر ,
غزل ,
انتظار ,
زاری ,
عشق ,
نفس ,
سرزنش ,
شمع ,
آهو ,
زلف ,
چراغ ,
ساز ,
کمند ,
شیرین ,
تک درخت ,
,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
|
سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت |
بازديد : 420 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
***
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
***
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
***
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
***
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
***
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
***
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
***
سیزده را همه عالم به در آیند از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
***
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقهی خود می گذرم
***
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
***
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
***
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
|
جمعه 19 تير 1394 ساعت |
بازديد : 1113 |
نويسنده :
رامین
| ( نظرات )
|
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت
چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
استاد شهریار
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 1
|
مجموع امتياز : 1
|
|
|